چرا سنگسار

در مورد رجم آيه‏اي در قرآن مجيد نيامده است. نه تنها اين حكم، بسياري از احكام مسلم شرعي كه حتي از ضروريات دين است در قرآن نيامده.
از باب نمونه مسائل راجع به غسل و تعداد ركعات نماز. البته ضرورتي هم ايجاب نمي‏كند كه تك تك احكام شرعي به صورت مبسوط در قرآن ذكر شود. قرآن كريم در آيات متعددي ما را به سوي پيامبر و اهل بيت او(ع) رهنمون شده و اطاعت از آنان را بر ما واجب نموده و يا اطاعت از پيامبر را اطاعت از خداوند دانسته است. از جمله آيه:
«اطيعوا الله و اطيعوا الرسول و اولي الأمر منكم»، (نساء / 59) و آيه «من يطع الرسول فقد اطاع الله»،
(نساء / 80).
به همين جهت سنّت كه گفتار پيامبر و اهل بيت معصومين پيامبر است يكي از منابع استخراج احكام شرعي علاوه بر قرآن به شمار مي‏رود و بسياري از احكام شرعي از روايات پيامبر و اهل بيت(ع) استفاده مي‏شود.
حكم رجم زناكاري كه داراي همسر باشد با تحقق شرايط آن يكي از مسائلي است كه با روايات متعدد از پيامبر و ائمه معصومين(ع) ثابت شده است و محل اتفاق جميع فقها است؛ بلكه به حد ضرورت و بداهت بين مسلمانان رسيده و جاي تأمل و ترديد در اين حكم وجود ندارد و در صدر اسلام به دستور پيامبر(ص) انجام گرفته است.
براي آگاهي بيشتر ر.ك:
جواهر الكلام، محمدحسن نجفي، نشر اسلاميه، چاپ ششم، 1363 ش، ج 41، ص 318 ـ 321.
اما درباره اجراي آن در حضور ديگران بايد گفت: هدف اساسي در اجراي حكم علاوه بر تنبيه مجرم، اثر بازدارندگي آن نسبت به ديگران است. به ويژه برخي از جرمها كه نشان از بي‏باكي مجرم و عذرناپذيري از سوي او و خطر بنيان كني نسبت به جامعه دارد، كه زناي محصنه از آن نمونه است. زيرا ارضاي غريزه براي او امكان داشته و اقدام او خيانت با نظام خانواده مي‏باشد. و با توجه به رفت و آمدهاي خانوادگي اگر مجازات چنين جرمي سنگين نباشد عوارض غير قابل پيش‏بيني در انتظار خانواده‏ها خواهد بود.
البته از آنجا كه اثبات اين جرم بسيار مشكل است و نياز به چهار شاهد دارد. تنها كساني گرفتار مي‏شوند كه به گونه‏اي حرفه‏اي و با جرأت تمام به آلوده‏سازي جامعه اقدام مي‏كنند. و يا كساني كه به جهت رهايي از عذاب وجدان و عذاب آخرت، خود مي‏آيند و اقرار مي‏كنند. كه در اين صورت حاكم شرع تا مي‏تواند آنها از اقرار منصرف مي‏كند. و توصيه شده است كه اگر شخصي به جهت وسوسه يكباره و ناخواسته گرفتار گناه شده بين خود و خدا توبه كند و از بازگو كردن آن نزد ديگران و مراجعه به محاكم قضايي اجتناب كند.
در هر صورت اين حكم براي كساني است كه «زناي محصنه» انجام داده باشند يعني مردي كه همسر داشته باشد و يا زني كه شوهر داشته باشد. اما اگر فرد مجرد آلوده شود تازيانه مي خورد

آیا سنگسار کردن یک حکم قرآنی است؟

ژیلا موحد شریعت‌پناهی، قرآن‌پژوه و فعال حقوق زنان است. وی دانش‌آموختهٔ رشته مهندسی فیزیک دانشگاه صنعتی شریف در سال ۱۳۵۲ بوده و از نخستین کارشناسان مواد رادیو اکتیو بود که در سازمان انرژی اتمی مشغول به کار شدند. او در دوران دانشجویی از طرفداران افکار علی شریعتی بود. او که خود را فمینیست اسلامی می‌داند، کمی قبل از انقلاب ۱۳۵۷، که برای شرکت در یک دوره آموزشی تخصصی به آلمان رفته بود برای «نشان دادن مخالفت خود با سرکوب‌های محمدرضا شاه»، روسری به سر می‌کرد. اما بعد از انقلاب با اجباری شدن مقنعه برای زنان کارمند، استعفا داده و در استعفانامهٔ خود نوشت «از آنجا که پوشیدن لباسی ناهماهنگ با عقاید برای این جانب موجب نفاق و دورویی است، بدین وسیله استعفای خود را تقدیم می‌دارم.» او این استعفای خود را اولین حرکت فمینیستی خود می‌داند.

 

شریعت پناهی در سال ۱۳۸۸ داوطلب نامزدی برای انتخابات ریاست جمهوری ایران شدكه صلاحيتش براى شركت در انتخابات توسط شوراى نگهبان قانون اساسى تاييد نشد. او اکنون قرآن‌پژوه است و تاکنون کتابی دو جلدی تحت عنوان «تحلیلی نو بر حقوق زن از دیدگاه قرآن» نوشته‌ و معتقد است که می توان اجتهاداتی بر مبنای شرایط روز برای برابری زن و مرد در قرآن انجام داد. مطلب زیر نیز دیدگاه شریعت پناهی به موضوع سنگسار از دیدگاه اسلام است:

 

مقدمه

 

ابتدا نگاهی به تاریخچه بحث می اندازیم: بنده در انجمن اسلامی مهندسین، هفت جلسه سخنرانی داشتم که در جلسه ششم در مورد عدم وجود آیه ای در قرآن کریم در تایید سنگسار بحث شد و نیز یک آیه مهم در رد سنگسار آوردم و آن آیه 25 از سوره نساء است که در مورد تخلفات ناموسی کنیزان شوهردار، می فرماید: «فانکحو هنّ باذن اهلهنّ و آتوهنّ اجورهنّ بالمعروف محصنات غیر مسافحات و لامتخذات اخذان فاذا احصنّ فان آتین بفاحشة فعلیهنّ نصف ما علی المحصنات من العذاب» : «پس ازدواج کنید با آن زنان با اجازه اهل شان، و اجرشان را به طور شایسته بدهید (از طریق شوهرداری و نه زناکاری). پس هنگامی که شوهردار شدند، سپس فحشایی آوردند، پس علیه آن ها عذابی (تنبیهی) است نصف زنان شوهردار آزاد (غیر کنیز).

 

فکر می کنم خواندن دقیق آیه (عربی یا ترجمه آن) برای هر انسان حتا تازه آشنا با قرآن هم روشن کننده این موضوع است که عذاب (تنبیه) کنیز زناکار شوهردار نصف عذاب (تنبیه) زن آزاد شوهردار است.

 

حال سئوال این است که اگر عذاب (تنبیه) زن آزاد شوهردار سنگسار است، عذاب (تنبیه) کنیز زناکار شوهردار چیست؟ آیا سنگسار قابل نصف کردن است؟ (در صورتی که 100 ضربه شلاق کاملا قابل نصف کردن است).

 

پس از این بحث، دیگر شاهد بحثی در رد سنگسار نبودم تا آنکه در روزنامه زن مورخ 9/9/1377 دو نظر را یکی در مخالفت با سنگسار از آقای فرهاد بهبهانی و دیگری در موافقت با آن از آقای رضا انصاری راد مطالعه کردم، به طور خلاصه آقای فرهاد بهبهانی به چند دلیل استناد کرده و نوشته بود:

1 – بنده اگر مسلمان نبودم، مسلما از مخالفان طراز اول حکم رجم می بودم زیرا هرگز نمی توانستم این موضوع را با عقل و فطرت انسانی عاری از هرگونه تعلق خاطر و پایبندی عقیدتی به بالاتر از خود بپذیرم...

 

2 _ به عنوان یک مسلمان در حیرتم که جگونه ممکن است خدای عالم که حتی زجرکش کردن حیوانان را مجاز ندانسته...، چنین حکم خلاف فطرتی را بر جوامع انسانی بپسندد؟ (1)

 

3 _ نه تنها لفظ سنگسار برای زناکار در قرآن دیده نمی شود، بلکه در مواردی که لفظ سنگسار در قرآن بکار رفته، نشان دهنده سخنان تهدیدآمیز مخالفین نسبت به پیامبر مبعوث شده بر آنها بوده. (2)

 

برای مثال: «قالوا نحن لم تفقه یا نوح لنکونن من المرجومین» (شعرا، آیه 116) «گفتند ای نوح، اگر بس نکنی هر آینه از سنگسارشدگان خواهی بود.»

 

4 _ در کتاب «الحدود فی الاسلام» از «احمد فتحی بهسنی» که از علمای معاصر مصر می باشد، آمده است (ص 112) که: نجاری و مسلم از ابی اسحاق شیبانی روایت کرده اندکه گفت: از ابن ابی اوفی که از صحابه بزرگ پیامبر بود، پرسیدم: آیا پیامبر رجم کرد؟ جواب داد: آری. گفتم: قبل یا بعد از سوره نور. پاسخ داد: نمی دانم. و در صفحه 118 همین کتاب آمده است که شک نیست که فقهای مسلمین، هنگامی که از رجم سخن می گویند، درباره آن به مناقشه پرداخته و می پذیرند که این کار از سنت است ولی برای استدلال به مشروعیت و ثبوت آن دچار مشکلات بسیار می شوند و باز در صفحه 117 می گوید: گروهی از مسلمانان و از میان ایشان خوارج، بر این قول رفته اند که کیفر زنا تنها تازیانه (شلاق) است. چه زناکار همسر داشته باشد و چه نداشته باشد، زیرا آیه ای نسبت به رجم در قرآن نیست. فقط خبر است و جایز نیست که حکم ثابت و قطعی قرآن را به خاطر اخباری که ممکن است دروغ باشد، زیر پا بگذاریم. (3)

 

5 _ مدرک دیگری که شاید مورد استناد عده ای برای سنگسار زناکار قرار می گیرد، خطبه حجة الوداع حضرت رسول است... ولی در ماخذ دیگر مثل زندگانی محمد نوشته دکتر محمد حسین هیکل اصولا چنین ختامی برای خطبه حجة الوداع گزارش نشده است. (4)

 

استدلالات آقای انصاری راد بیشتر بر پایه مشکل بودن اثبات زنا است، چنان که می نویسند: «اثبات حد رجم مستلزم شهادت چهار شاهد عادل است که شهادت آنان نیز باید صحت اوصافی داشته باشد، مانند این که شاهد خود باید به رای العین فعل زنا را از، زانی دیده باشد. (5) و نیز می نویسد «مکروه است که انسان اولین شاهد در اثبات زنا باشد، بلکه سزاوار است که در دادن چنین شهادتی تاخیر شود و این خود نشان دهنده آن است که در شریعت اسلام هدف آن بوده که موارد اثبات این گونه جرائم که با عفت عمومی سروکار دارد، به کمترین مورد برسد. (6)

 

بنده پس از خواندن این بحث قلمی، همان زمان مقاله ای کوتاه نوشته و برای روزنامه زن ارسال کردم که در یکی از شماره های بعدی این روزنامه به چاپ رسید. خلاصه آن، همان است که در ابتدای این مقاله به آن اشاره رفت و آن استدلال بر اساس آیه 25 از سوره شریفه نساء است و طرح این پرسش که نصف عذاب (سنگسار) چیست؟ که به دلیل غیرممکن بودن « نصف کردن سنگسار» اثبات می شود که عذاب زناکار (حتا محسنه) یکصد ضربه شلاق است (سوره شریفه نور آیه 2) که نصف شدن آن نیز، امکان پذیر و 50 ضربه شلاق است.

 

نتیجه گیری

 

به دلایل زیر بایستی اجتهاد جدیدی صورت بگیرد و همانطور که آیت الله هاشمی شاهرودی ریاست سابق قوه قضائیه چند سال پیش به قضات دستور داده اند، دیگر نبایستی حکم به سنگسار داده شود:

 

1 _ نه تنها هیچ آیه ای از قرآن کریم به این حکم اشاره نمی کند بلکه برعکس، آیه 25 سوره شریفه نساء بر ضد آن حکم می کند.

 

2 _ حضرت رسول (ص) (7) و حضرت امام باقر (ع) (8) و حضرت امام صادق (ع) (9)، هر سه بزرگوار صحت احادیث منقول از خود را عدم مغایرت آن ها با آیات نورانی قرآن ذکر کرده اند، پس با همین استدلال تمامی احادیث مربوط به سنگسار چون با آیه 25 سوره شریفه نساء مغایرند، همگی از درجه اعتبار ساقط می شوند.

 

3 _ طبق قاعده فقهی «ما حکم به العقل، حکم به الشرع» : از آن جایی که سنگسار کردن نوعی شکنجه و مثله کردن قبل از مرگ است و از آن جایی که دین اسلام مثله کردن حیوانات و جسد را حرام دانسته، پس چگونه می توان پذیرفت که حکم سنگسار کردن زناکار مغایرتی با عقل نداشته باشد؟

 

4 _ خود اینجانب در یک مورد شاهد بودم که زن جوانی که مادر دو کودک هم بود، به خاطر عذاب وجدان، نزد قاضی سه بار اقرار به انجام زنا کرده بود و چون قاضی نمی خواست حکم سنگسار بدهد، دست به دامان امام جماعت زندان شده بود که آن زن زندانی را از اقرار بار چهارم منصرف و بلکه به او توصیه کند که حرفش را پس بگیرد که بالاخره هم آن زن این کار را کرد و بدون خوردن حتا یک ضربه شلاق آزاد شد. حال سوال این است: آیا بالاتر از حدود خدا قانون گذاردن (سنگسار به جای صد ضربه شلاق) باعث تعطیل شدن حدود الهی (همان صد ضربه شلاق) نخواهد شد.

 

آیا نخوانده ایم: «تلک حدود الله فلاتعتدوها و من یتعد حدود الله فاولئک هم الظالمون» سوره شریفه بقره آیه 229 (این است حدود خدا، پس از آن تعدی نکنید و کسانی که از حدود خدا تعدی کنند، پس همانا ظالم هستند). در پایان لازم است اشاره ای هم به ماده 630 قانون مجازات اسلامی داشته باشیم:

 

«هرگاه مردی همسر خود را در حال زنا با اجنبی مشاهده کند و علم به تمکین زن داشته باشد، می تواند در همان حال آنان را به قتل برساند و در صورتی که مکره باشد فقط مرد را می تواند به قتل برساند...» ایراداتی که به این ماده قانونی وارد است به شرح زیر می باشد: 1 _ اگر استدلالات بالا در رد حکم سنگسار را بپذیریم، به مراتب اولی شوهر حق کشتن زن خود و مرد زناکار را ندارد.

 

2 _ اگر هم استدلالات بالا را نپذیریم، چون طبق همین قانون هم، پس از دفاعیات زن، باید اثبات شود که زن شوهردار دسترسی به شوهر داشته (یعنی شوهر دارای ناتوانی جنسی نبوده، در مسافرت نبوده و نیز ترک منزل نکرده بوده) حال چگونه زن کشته شده (قبل از دفاع) مستحق مرگ دانسته می شود؟

 

حال آن که حکم قرآنی در این مورد کاملا روشن و بدون ابهام است: چقدر زیباست که به آیات نورانی قرآنی رجوع کنیم و کمی به محتوای عیمق آن بیاندیشیم (ایات 6، 7، 8 و 9 از سوره شریفه نور).

 

والذین یرون ازواجهم و لم یکن لهم شهداء الا انفسهم فشهادة احدهم اربع شاهدات بالله انه لمن الصادقین * والخاسمه ان لعنت الله علیه ان کان من الکاذبین * و یدروا عنها العذاب ان تشهد اربع شهادات بالله انّه لمن الکاذبین * و الخامسه ان غضب الله علیها ان کان من الصادقین.

 

(و کسانی که به همسران خود نسبت زنا می دهند و جز خودشان گواهی ندارند، پس شوهر چهار بار به نام خدا شهادت دهد که راستگو است و بار پنجم شهادت دهد که اگر دروغ بگوید، لعنت خدا بر او باد و عذاب از آن زن برداشته می شود به شرط آن که 4 بار به نام خدا شهادت دهد که شوهرش دروغگو است و بار پنجم شهادت دهد که لعنت خدا بر او باد در صورتی که دروغگو باشد).

 

همین جا، قانون گذاران را سوگند می دهم که ماده 630 قانون مجازات اسلامی را با این آیات نورانی منطبق سازند و الا روز قیامت ضامن خون تمامی زنانی خواهند بود که با تهمت شوهرانشان کشته شده اند.

 

منابع:

- 1 _ روزنامه زن، مورخ 9/9/1377 مقاله «آیا زناکار را سنگسار باید کرد» به قلم فرهاد بهبهانی، ص 8.

- 2 _ همان منبع ؛ ص9.

- 3 _ همان منبع، ص 9.

- 4 - روزنامه زن، مورخ 10/9/1377، ص 11.

- 5 _ همان منبع مقاله «اثبات حد رجم و شهادت چهار شاهد عادل»، به قلم رضا انصاری راد، ص 8.

- 6 _ همان منبع، ص 8

- 7 – جلد اول اصول کافی باب الخذ بالسنه و الکتاب حدیث اول: مارافق کتاب الله فخذوه و ما خالف کتاب الله فدعوه

- 8 _ همان منبع کتاب فضل علم باب الروایی الکتاب والسنه. امام باقر (ع) می گوید: اذ حدئکم بشی ء فاسئلونی من کتاب الله : هنگامی که حدیثی برای شما گفتم، پس دلیل قرآنی آن را از من بپرسید.

- 9 _ امام صادق (ع) گوید: کل حدیث لایوافق کتاب الله فهو زخرف : هر حدیثی موافق قرآن نباشد، دروغ و ساختگی است.

منبع: 

تفسیر آیه 105 سوره بقره

مَّا یَوَدُّ الَّذِینَ كَفَرُواْ مِنْ أَهْلِ الْكِتَبِ وَ لَا المُْشْرِكِینَ أَن یُنزََّلَ عَلَیْكُم مِّنْ خَیرٍْ مِّن رَّبِّكُمْ  وَ اللَّهُ یخَْتَصُّ بِرَحْمَتِهِ مَن یَشَاءُ  وَ اللَّهُ ذُو الْفَضْلِ الْعَظِیمِ(105)

معنی آیه:

نه كسانی از اهل كتاب كه كافر شدند و نه مشركین(هیچكدام) دوست ندارند هیچ خیری از جانب پروردگارتان پیاپی بر شما فرود آید ،و حال آنكه خدا رحمت خود را به هركه بخواهد اختصاص می دهد و خدا دارای فزون بخشی بزرگ است.

منظور از خیر در این آیه :

مراد از خیر ممكن است وحی و یا قرآن و یا حتی نصرت و یاری مسلمین باشد هرچند كه معنای آن عام است یعنی كلیه خیرات را هم در بر می گیرد.

نكات این آیه :

در این آیه گفته شده كفار اهل كتاب و مشركین هردو گروه دوست ندارند خیری بر مسلمانان نازل شود پس هر دو گروه در این قضیه با هم متفقند لكن علت دوست نداشتن مشركین غیر از علت دوست نداشتن كفار اهل كتاب است:

اینكه كفار اهل كتاب دوست ندارند خیری بر مسلمانان نازل شود به خاطر تعصبات اسرائیلی آنهاست زیرا آنها دوست داشتند همه چیز متعلق به آنها باشد و خیری برای نژاد غیر اسرائیلی نباشد .

و دلیل دوست نداشتن مشركین به خاطر جهالت آنهاست كه فكر نمی كردند وحی بر انسانی نازل شود و اصلاً دوست نداشتند وحی بر بشرنازل شود .

علت آمدن" مِّنْ" در" مِّنْ خَیرٍْ":

این " مِّنْ " یا به معنی تبعیض است یعنی كفار اهل كتاب و مشركین نسبت به بعضی از انواع خیر این حالت را داشته اند و ممكن هم هست زائده برای نشان دادن استغراق و شمول باشد یعنی اینها دوست ندارند هیچ خیری به شما برسد .و همچنانكه در ترجمه آیه گفته شد نظر صحیح همان نظر دوم است یعنی برای نشان دادن استغراق و شمول.

نكته:از این آیه حسد ورزی و مذموم بودن آن در پیشگاه خداوند را می توان نتیجه گرفت و اینكه رحمت خدا به خاطر حسد حسدورزان منقطع نمی شود.

آیه مرتبط با این آیه)زخرف 31،32):

وَ قَالُواْ لَوْ لَا نُزِّلَ هَاذَا الْقُرْءَانُ عَلىَ‏ رَجُلٍ مِّنَ الْقَرْیَتَینْ‏ِ عَظِیمٍ(31)أَ هُمْ یَقْسِمُونَ رَحْمَتَ رَبِّكَ  نحَْنُ قَسَمْنَا بَیْنهَُم مَّعِیشَتهَُمْ فىِ الْحَیَوةِ الدُّنْیَا  وَ رَفَعْنَا بَعْضَهُمْ فَوْقَ بَعْضٍ دَرَجَاتٍ لِّیَتَّخِذَ بَعْضُهُم بَعْضًا سُخْرِیًّا  وَ رَحْمَتُ رَبِّكَ خَیرٌْ مِّمَّا یجَْمَعُونَ(32)

وگفتند: «چرا این قرآن بر مردى بزرگ از [آن‏] دو شهر فرود نیامده است؟» (31)آیا آنانند كه رحمت پروردگارت را تقسیم مى‏كنند؟ ما [وسایل‏] معاشِ آنان را در زندگى دنیا میانشان تقسیم كرده‏ایم، و برخى از آنان را از [نظر] درجات، بالاتر از بعضى [دیگر] قرار داده‏ایم تا بعضى از آنها بعضى [دیگر] را در خدمت گیرند، و رحمت پروردگار تو از آنچه آنان مى‏اندوزند بهتر است. (32)

داستان اصحاب رسّ

در قرآن در دو مورد سخن از اصحاب الرسّ به ميان آمده، نخست در آيه 12 سوره ق، كه از تكذيب آنها از پيامبرشان، سخن گفته شده، دوم در آيه 38 فرقان، كه بيانگر هلاكت و عذاب شديد اصحاب رسّ در رديف قوم عاد و ثمود است، كه همانند آنها بر اثر عذاب الهى ريشه كن و نابود شدند.

واژه رسّ[1] اشاره به چاه آب يا نهر آب است كه در سرزمين اصحاب رسّ بود، درباره هويت اصحاب رسّ، و علت عذاب آنها در ميان مفسّران اختلاف نظر است، ما از ذكر آنها در اين جا صرف نظر كرده، و به ذكر داستان آنها كه حضرت رضا - عليه السلام - آن را از امير مؤمنان على - عليه السلام - نقل كرده مى‏پردازيم:

يافث پسر نوح - عليه السلام - بعد از طوفان، در كناره چشمه‏اى نهال درخت صنوبرى را كاشت كه به آن درخت «شاه درخت»، و به آن چشمه «دوشاب» مى‏گفتند، اين قوم در مشرق زمين زندگى مى‏كردند، و داراى دوازده آبادى در امتداد رودخانه‏اى بودند كه به آن رودخانه، رسّ مى‏گفتند.[2] نامهاى اين قريه‏هاى دوازده‏گانه به اين نامها (ى دوازده‏گانه ماه‏هاى عجم) معروف بود، به اين ترتيب: آبان، آذر، دى، بهمن، اسفندار، فروردين، ارديبهشت، خرداد، مرداد، تير، مهر و شهريور، بزرگترين شهر آنها اسفندار نام داشت كه پايتخت شاهشان به نام تركوذبن غابور، نوه نمرود بود، درخت اصلى صنوبر و چشمه مذكور در اين شهر قرار داشت، از بذر همين درخت در هر يك از شهرهاى ديگر كاشته بودند و رشد كرده و بزرگ شده بود، آن قوم جاهل، آن درختهاى صنوبر را خداهاى خود مى‏دانستند، نوشيدن آب چشمه و روخانه را بر خود و حيوانات، حرام كرده بودند، هر كس از آن آب مى‏نوشيد، او را اعدام مى‏نمودند و مى‏گفتند: «اين آب مايه حيات خدايان ما است، و كسى حقّ استفاده از آن را ندارد!!»

آنها در هر ماه از سال، يك روز را به عنوان عيد مى‏دانستند در آن روز به نوبت كنار يكى از درختان دوازده‏گانه مى‏آمدند و گاو و گوسفند پاى آن درخت قربان مى‏نمودند و جشن وسيع مى‏گرفتند، و آتش روشن مى‏كردند، وقتى كه دود غليظ آتش مانع ديدن آسمان مى‏شد، در برابر درخت به خاك مى‏افتادند و آن را مى‏پرستيدند.

ادامه نوشته

تفسیر آیه ی قرآن

آيه ولايت

انما وليكم الله و رسوله و الذين و امنوا الذين يقيمون الصلوة و يؤتون الزكات و هم راكعون. و من يتول الله و رسوله و الذين امنوا فان حزب الله هم الغابون.

ولى شما، تنها خدا و پيامبر اوست و كسانى كه ايمان آورده اند; همان كسانى كه نماز بر پر مى دارند و در حال ركوع زكات مى دهند. و هر كس خدا و پيامبر او و كسانى را كه ايمان آورده اند، ولى خود بداند [پيروز است، چرا كه] حزب خدا همان پيروزمندان اند.



اين آيه، در شمار آياتى است كه نام و عنوانى ويژه دارند. دانشمندان علوم قرآنى و مفسران شيعى  از آن به آيه ولايت نام برده، آن را از دلايل محكم امامت حضرت امير، عليه السلام، مى شمارند.

مفسران بزرگى چون «شيخ طوسى »، «ابوالفتوح » و «طبرسى »، به هنگام تفسير اين آيات، در حقانيت و آشكارايى امامت على بن ابى طالب، عليه السلام، نكات و لطايف بسيارى بر قلم آورده اند.  تقريبا همه مفسران اهل سنت نيز اين كريمه را در حق و شان حضرتش مى دانند. تفاوت اساسى ميان آنچه در كتب تفسيرى شيعه و تفاسير عامه وجود دارد، معنا و تفسير ولايت و مشتقات ديگر آن است; كه البته اين نزاع، به همين جا ختم نشده، سر از مباحث كلامى و اصول اعتقادات مذهبى برمى آورد.

«ميبدى »، «زمخشرى »، «قرطبى »، «بيضاوى »، «آلوسى » و گروهى ديگر از مفسران اهل سنت در شان نزول اين بخش از سوره مائده و اينكه اين آيات جامه اى با شكوه و فاخر بر بالاى على بن ابى طالب، عليه السلام، است، با شيعيان آن حضرت همداستان اند.

جاى دارد كه نخست تفسير يكى از نامدارترين مفسران شيعى را پيش رو گيريم تا جايگاه كلامى و اعتقادى آيه ولايت، بيش از پيش آشكار گردد.


مرحوم ملا محسن فيض كاشانى، سخن خود را در تفسير آيه ولايت اينگونه آغاز مى كنند:

در كتاب كافى از حضرت صادق، عليه السلام، در تفسير اين آيه نقل شده است كه «ولى شما» يعنى كسى كه به شما و جان و مالتان اولى و سزاوارتر است. مراد از «الذين امنوا» على و اولاد معصومش، عليهم السلام، مى باشد. ايشان را اينگونه وصف كرد، زيرا امير مؤمنان در ركوع دوم از نماز ظهر خود به سائلى حله خود را انفاق فرمود. سپس اين آيات از سوره مائده نازل شد... در مجمع البيان آمده است كه حضرت بدان سائل انگشترى خود را زكات داد.

هرچند در شمارش انفاقات حضرت و همچنين در آنچه ايشان به سائل عطا كردند، اختلاف است، در اينكه اين سخاوت علوى در پاكيزه ترين حالات معنوى، يعنى نماز واقع شده است، نزاعى ميان مفسران نيست.

به زبان نحوى، «ولى » در آيه ولايت مبتدا (نهاد) است و «الله »، «رسول » و «الذين امنوا»، اخبار (گزاره هاى) پى در پى آن اند. از آنجا كه «الذين امنوا» بر خلاف «الله » و «رسول »، نياز به گزارش و تعريف دارد، خداوند ايشان را چنين مى شناساند:

«الذين يقيمون الصلوة و يؤتون الزكوة و هم راكعون.»

اينگونه شناساندن - گويا - بدان خاطر است كه خداوند اراده فرموده است كه شكوهمندترين شمايل ولى خود را از منتظر منزه ترين قاب بتاباند.

علوى ترين آفريده خدا را تنها مقدس ترين آيين او، تاب مى آورد و در اين آيينه است كه مى توان بازتاب روحى به شكوه همه خوبيها و مهربانيها و بزرگيها را ديد. پس ما بر مدار ولايتى هستيم كه كانون آن پرستش حضرت حق (نماز) و افت بر خلق (زكات) است. بحقيقت اين آيين الهى (نماز) راستگوترين آيينه اى بود كه مى توانست رخسار ولايت را بتاباند و رشك ماه و خورشيد گرداند.

جلوگاه رخ تو ديده من تنها نيست ماه و خورشيد همين آينه مى گردانند



سخن عبدالرزاق لاهيجى


آفرينندگان آثار كلامى، هماره بخش معتنابهى از كتاب خود را به بيان دلايل پنهان و آشكار بر امامت و ولايت اميرالمؤمنين، عليه السلام، اختصاص داده اند. اين بخش از مباحث كلامى كه با عنوان «امامت » مورد مداقه قرار گيرد، ناظر به دلايل عقلى و نقلى بر اثبات موضوع است. بتقريب در همه اين آثار آيه ولايت مورد بحث و نظر است. مرحوم ملا عبدالرزاق لاهيجى (فياض) از نامدارترين متكلمان شيعى در قرن يازدهم است. وى حكمت را از محضر صدرالمتالهين شيرازى آموخته و سپس به افتخار دامادى استاد نايل آمده است. مدرسه معصوميه قم كه اينك به نام اين دانشمند گرانقدر، فيضيه ناميده مى شود، سالها شاهد درس و بحثهاى عميق او بوده است. مهمترين اثر كلامى لاهيجى «شوارق الالهام » است.

شوارق، شرحى ناتمام بر كتاب تجريد خواجه نصير طوسى است و بى هيچ ترديدى، شيواترين تاليف فارسى او، «گوهر مراد» است. گوهر مراد، يكى از خواندنى ترين و استوارترين متنهاى علمى - كلامى در روزگار ماست. نصر شيوا و تركيب و سامان هنجار اين كتاب، آن را به گوهرى كه مراد همگان است تبديل نموده است. فياض لاهيجى در كتاب ياد شده از آيه ولايت اينگونه سخن مى گويد:

قوله تعالى: « انما وليكم الله و رسوله و الذين امنوا ... جمهور مفسرين متفق اند كه اين آيه در شان على، عليه السلام، نازل شده و در اكثر كتب اهل سنت مذكور است و بلا شبهه به حد تواتر رسيده. و بيان دلالتش بر مطلوب آن است كه «انما» كلمه حصر است و معناى آيه اين است كه نيست ولى شما مگر خدا و رسول و مؤمنانى كه نماز كنند و در حالت ركوع صدقه دهند. سپس هرگاه حصر مراد باشد بايد كه مراد از ولى متصرف در امور باشد، چه معناى ديگر از معناى لفظ ولى مانند محب و ناصر مناسب حصر نيست. و لفظ «الذين » اگرچه صيغه جمع است ليكن متصف به اوصاف مذكوره به اعتبار دادن صدقه در حالت ركوع، نيست بالاتفاق مگر على، عليه السلام. پس مضمون آيه اين باشد كه على متصرف در امور شماست. چنانكه خدا و رسول. و مراد از امام نيست مگر متصرف در امور به وجه استحقاق.



سخن سيد عبدالله شبر


يكى از فشرده ترين و مفيدترين تفسيرهايى كه در دو سه قرن اخير نگاشته شده از آن محقق جليل القدر مرحوم سيد عبدالله شبر است. توضيحات كوتاه اما مفيد اين مفسر ژرف نگر در فهم بيشتر و درك روشنتر از آيه ولايت فايده بخش است. وى در چند سطرى كه در تفسير آيه ولايت مى نويسد به چند نكته اساسى اشاره مى كند:

1. ولى در ابتداى اين آيه به معناى متولى امور و «الاولى بكم » است. اين نكته نشان مى دهد كه ولايت گستره اى جديتر و اجتماعى تر دارد.

2. خداوند كلمه «ولى » را به صيغه مفرد ذكر فرموده و اين بدان خاطر است كه ولى جز يكى نيست اصالتا; اما رسول، صلى الله عليه وآله، و على، عليه السلام، به تبع نيابت از ولايت الهى، ولى امر همه انسانها هستند.

اين سخن نيز با روح توحيدى، وحدت گرايانه اسلام هماهنگ و همسوست.

3. كلمه اى كه در آيه ولايت به حضرت على، عليه السلام، قابل انطباق است «الذين امنوا الذين يقيمون الصلوة » است. حال آنكه مى دانيم الذين جمع است. مرحوم شبر در توجيه اين ناهماهنگى لفظى و معنايى مى نويسد:

عبر عنه بصيغة الجمع تعظيما او لدخول اولاده الطاهرين.

تعبير فرموده از حضرت به صيغه جمع به جهت تعظيم و تفخيم مقام حضرت و يا به خاطر داخل كردن فرزندان پاك و معصومش.
4. دلالت اين آيت بر امامت حضرت على، عليه السلام، به خاطر حصر آن بر آن جناب است. همچنين در ذكر اوصاف و حالات حضرت به بيان نمونه اى اكتفا شده است كه مشهور خاص و عام بود; يعنى زكات در حال نماز.


نكته سنجى صاحب مثنوى


مولانا، جلال الدين رومى بلخى در كتاب جاودانى خود، مثنوى، كه برخى آن را قرآن پهلوى خوانده اند، بارها و بارها به ساحت پاك علوى اظهار ارادت نموده و عرشى ترين مدايح معنوى را به پاى اين سدرة المنتهاى عارفان نثار كرده است. پايان بخش دفتر نخست مثنوى حكايت نبرد خندق است. در اين مصاف كه پيشتر كارزار پاكى با پليدى است داستانى رخ مى دهد كه دستمايه مولانا براى پردازش و تصويرگرى اخلاص عمل است:

از على آموز اخلاص عمل شير حق را دان منزه از دغل

آنگاه كه افراسياب خندق و بنده بت احزاب از سكون و آرامش على، عليه السلام، در جنگ حيرت مى كند و پرسان مى شود كه: «سبب افكندن شمشير از دست چه بوده است در آن حالت؟» از شاه ولايت و امير ايمان و مولاى تقوا مى شنود:

گفت من تيغ از پى حق مى زنم بنده حقم نه مامور تنم شير حقم، نيستم شير هوا فعل من بر دين من باشد گوا خون نپوشد گوهر تيغ مرا باد از جا كى برد ميغ مرا!؟ كه نيم، كوهم ز حلم و صبر و داد كوه را كى در ربايد تندباد آنكه از بادى رود از جا خسى است زانكه باد ناموافق خود بسى است باد خشم و باد شهوت، باد آز برد آن را كه نبود اهل نماز ...

 

عید سعید غدیر خم بر شیعیان علی (ع) مبارک باد...

کیفیت عالم ذر وقبول سعادت وشقاوت ارواح

 

علامه مجلسی در جلد سوم بحار میفرماید : خداوند ازحضرت آدم ذریه او را تا روز قیامت بصورت ذر بیرون آورد یعنی از خردی وکوچکی مثل مورچه بودند بعد ارواح آنان را تعلق به این اجساد داد ودر آن حال کمال وعقل و شعور واختیار داشتند پس اخذ میثاق به وحدانیت خود ورسالت انبیا وائمه نمود و فرمود: الست بربکم ؟ عده ای که اصحاب یمین بودند از روی رغبت واطاعت گفتند : بلی و مابقی اصحا ب شمال بودند که از روی کراهت بلی گفتند سپس امتحان فرمود آنان را باینکه آتشی ظاهر شد وامر فرمود داخل آتش شوید . اصحا ب یمین داخل شدند وآتش بر آنان سرد شد و مابقی اعراض نمودند. واین امر تا 3 مرتبه انجام شد.

در معانی عالم ذر 3 مسلک وجود دارد : اول اخبار یمین که گویند این اخبار از متشابهات است و ادراک حقیقت آنان از درک ما بیرون است و تنها درک اجمالی آنها کافیست وعلم به آنها را باید به اهل بیت (ع) رجوع داد.

دوم مسلک شیخ مفید و سید مرتضی و طبرسی و اتباع ایشان است که آنرا حمل بر کنایه ، مجاز و استعاره نموده اند شیخ مفید میفرماید : خداوند خارج کرد از پشت آدم (ع) ذریه او را و پر کرد افق را و آنها را 3 قسم کرد و بعضی نور بدون ظلمتند وآنان پاکان از گناه از اولاد آدم (ع) هستند، بعضی ظلمت بدون نورند و آنان همان کفارند که هیچ طاعتی ندارند و بعضی نور و ظلمتند و آنان اهل طاعت و معصیتند و غرض از اخراج ذریه آدم (ع) بصورت مزبور این بود که خدا خواست کثرت نسل او را و قدرت و عجایب خلقت را به او بشناساند وآنچه را که بعد واقع میشود به او بفهماند....

سوم مسلک کثیری از علماء متقدمین ومتاخرین است که تمام اخبار وارده در این باب را صحیح میداند و عقیده دارد که منظور از آنان همان ظاهر آنهاست ومنافاتی با هیچ اصل وقاعده دینی و عقلی ندارد و هر کس در آن عالم هر چه را قبول نموده از روی احتیار وشعور بوده و حتی بعضی فرموده اند شعور و عقل در آنجا بیشتر بوده تا این عالم.

به نقل ازکتاب 82 پرسش آیت الله شهید دستغیب     

 

تفسیر آیه ی قرآن - نسبت خوبى و بديها به خداوند

سوال : اگر خوبى ها و بديها (خير و شر) هر دو از جانب خداوند است پس چرا در بعضى آيات(مانند 79 سوره نساء) بدى ها به انسان نسبت داده شده است؟

پاسخ : جواب اين شبهه با توجه به نسبى بودن «بلا» و «شر» بسيار روشن است، زيرا هر نوع «شر » و «بلا» حتى مار و عقرب از اين نظر كه وجودى از خدا گرفته اند و به صورت پديده هاى جهان درآمده اند، سراسر خوب و زيبا هستد. اين موجودات در صورتى عنوان «بدى» به خود مى گيرند كه آنها را با انسان مقايسه كنيم، و به ناسازگارى  آنها حكم نماييم. در اين موقع است كه مى گوييم مار و عقرب بلاى جان انسان است.

اگر در آيه نخست همه پيروزيها و شكستها، كاميابى ها و ناكامى ها، بارانها و سيلها را از آن خدا مى داند از اين نظر است كه هر پديده اى از آن نظر كه موجود است سهمى از حسن و زيبايى دارد قهراً از جانب خدا است ديگر در اين ظرف نمى توان آن را سيئه و بد ناميد. اگر هم قرآن در آيه نخست آن را «سيئّه» خوانده است، مى خواهد با زبان مخاطب سخن گويد، زيرا مادامى كه مقايسه اى در كار نباشد موجودى به بدى توصيف نمى گردد بلكه سراسر حسن خواهد بود. از اين جهت در آيه نخست، همگى را از آن خدا مى داند.
در صورتى  مى توان نام آن را «سيئه» گذارد كه يك نوع نسبتى ميان آن و زندگى  انسانها به ميان آيد مثلاً قدرت دشمن به ضرر طرف ديگر تمام گردد باران مايه خرابى خانه اى شود در اين ظرف است كه بايد نام آن را «سيئه» نهاد در اين موقع است كه مردم مى گويند بلايى نازل گرديد.
در چنين صورت خدا، سيئه را به خود انسان نسبت مى دهد و مى گويد: ( وما أصابك من سيئة فمن نفسك ) چرا؟ براى اين كه در اين ظرف نمى توان اعمال بد و گذشته و ديرنه ى انسان و كوتاهى هاى او را در اين گرفتارى بى تأثير دانست و يا ناديده گرفت، زيرا شكستها و ناكامى ها و بلاها و گرفتارى ها معلول كوتاهى هاى فردى و اجتماعى انسان است.
جوان الكليست يا معتاد، در انتظار يك رشته مصائب است. ملتى كه در مسير سيل ها، سيل بندى نمى سازد و در نقاط زلزله خيز، خانه هاى ضد زلزله اى برپا نمى كند يك چنين جامعه مقصر، در كمين بلاهاى خانمان برانداز مى باشد از اين نظر كه خداوند در آيه دوم مى فرمايد:
( وما أَصابك مِنْ حَسَنَة فَمِنَ اللّه وَما أَصابَكَ مِنْ سَيِّئَة فَمِنْ نَفْسِكَ... ).
«آنچه از نيكى ها به تو مى رسد از ناحيه خدا است. و آنچه از بدى به تو مى رسد از ناحيه خود تو است». پيامبران خدا پيوسته گروهى را كه وجود پيامبران را به فال بد مى گرفتند و بدى ها و ناكامى ها را از ناحيه آنان مى دانستند، مذمت مى كردند و مى گفتند:
( قَالُوا طَائِرُكُمْ مَعَكم أَئِنْ ذُكِّرْتُمْ... ). ( [1])
«سرنوشت شما كه نتيجه اعمالتان مى باشد با شما است اگر متذكر گرديد».
اگر در اين آيه ديگر مى گويد:
( ...أَلا إِنّما طائرهُمْ عِنْدَ اللّه وَلكنَّ أَكثَرَهُمْ لا يَعْلَمُون ). ( [2])
«سرنوشت آنها نزد خداست و بيشتر آنها نمى دانند».( [3])
مقصود اين است كه خداوند بزرگ در پرتو علم و آگاهى وسيعى كه دارد از سرنوشت شما مطلع است.
نكته ى قابل ملاحظه اين است كه در آيه نخست مى گويد: سرنوشت شما با شما است ( طائركم معكم ) زيرا اعمال انسان سازنده سرنوشت انسان مى باشد ولى آنجا كه از علم محيط خدا نسبت به سرنوشت انسان، سخن مى گويد در آنجا مى گويد: سرنوشت شما نزد خدا است( إِنّما طائركُمْ عِندَ اللّه ).
قرآن در آيات ديگر حالات و اعمال پيشين انسان را علت گرفتارى ها و دگرگونى ها مى داند چنان كه مى فرمايد:
( وَما أصابَكُمْ  مِنْ مُصِيبَة فَبِما كَسَبَتْ أَيديكُمْ وَيَعْفُوا عَنْ كَثير )( [4])
«هر مصيبتى به شما برسد به خاطر يك رشته كارهايى است كه انجام داده ايد و از بسيارى عفو مى كند».
و در آيه ديگر مى فرمايد:
( ...إِنَّ اللّهَ لا يُغََِيّرُ ما بِقَوم حتّى يُغَيِّروا ما بِأَنْفُسِهِمْ... ).( [5])
«خداوند وضع گروهى را دگرگون نمى كند مگر اين كه آنان  قبلاً وضع خود را دگرگون سازند».( [6])،( [7])

[1] . يس/19.
[2] . اعراف/131.
[3] . آيه 47 سوره نمل نيز به همين مضمون است.
[4] . شورى/30.
[5] . رعد/11.
[6] . آيه 53 سوره انفال هم قريب به اين مضمون است.
[7] . منشور جاويد، ج 2، ص 313 ـ 315.

تفسیر قرآن - صفات جلال و جمال

مقصود از صفات جلال و جمال خداوند چيست؟

پاسخ:يكى از تقسيم هاى رايج در صفات خدا، تقسيم آن  به صفات جمال و جلال است; مقصود از صفات جمال، صفاتى است كه از كمالات موجود در مرحله ذات حكايت مى كنند، مانند عالم، قادر، حى; و مقصود از صفات جلال، صفاتى است كه از تنزيه ذات از نقايص گزارش مى دهد; در حقيقت صفات جمال، نشانه كمال و زيبايى است، و صفات جلال نشانه برتر بودن خدا از اتصاف به كاستى است و شايد اين دو اصطلاح از آيه مباركه( تَبارَكَ اسْمُ رَبِّكَ ذِى الجَلالِ وََالإِكْرَامِ )( [1])گرفته شده است.
مشهور اين است كه: صفات جمال (ثبوتى) خدا، هشت تا است و آنها عبارتند از علم و قدرت و حيات، سمع و بصر، تكلم، غنا و صدق( [2]) وصفات سلبى خدا هفت تا است و آنها عبارتند از پيراستگى از جسم و جوهر، عرض، مرئى، متحيز، حالّ در غير، و متحد با چيز ديگر بودن، و مفاد سلب اين صفات هفتگانه، اين است كه خدا بالاتر و برتر از آن است كه با اين صفات، معرفى گردد.
بازگشت هر يك به يك صفت
بنا به نظرى مى توان همه صفات ثبوتى را به يك وصف ثبوتى و همه صفات سلبى را، به يك وصف سلبى باز گردانيد; مثلاً درباره اولى مى توان  گفت هر چيزى كه براى وجود مطلق كمال محسوب مى شود، خدا همه را دارا است، و اگر مى گوييم خدا دانا و توانا و زنده است، براى اين است كه واقيعت اين اسما براى وجود مطلق، كمال محسوب مى شوند و همچنين درباره ى صفات سلبى مى توان گفت، هر چيزى براى وجود نقص و عيب شمرده مى شود، وجود خدا از آن منزه است; در اين صورت خدا يك وصف ثبوتى به نام كمال مطلق، و يك وصف سلبى، به نام سلب هر نوع نقص، بيش ندارد.
حصر در جانب صفات ثبوتى و سلبى، معيار علمى ندارد و اينها مصاديق بارز در جانب صفات ثبوتى و سلبى به شمار مى روند و لذا در قرآن اسما و صفات خدا بيش از اينها است كه در اين دو بخش آمده است.
نظريه تكثير در مورد صفات
اگر بنا بر تكثير و شمردن باشد، بايد گفت: صفات ثبوت ذاتى از چهار صفت تجاوز نمى كند. يعنى علم و قدرت و حيات و اختيار و ديگر صفات
مانند سمع و بصر به علم باز مى گردند، و تكلم و صدق از صفات فعل اند و غنا رمز وجوب وجود است كه سرچشمه همه اين صفات است.
همچنين در اصول صفات سلبى مى توان گفت كه همان «جسم» و «جسمانى» (عرض) و متحيز نبودن است، و ذكر ديگر صفات سلبى به خاطر انتقاد از عقايد ديگر فرقه ها است. مثلاً نفى «حلول و اتحاد» ناظر به عقايد مسيحيان است كه خدا را با عيسى متحد مى دانند و يا به عقيده برخى از صوفيان است كه ذات خدا را در وجود  قطب و غيره حالّ مى دانند; همچنين  نفى «محل» ناظر به رد عقيده كراميه است كه ذات او را محل حوادث مى انگارند، و يا وصف «نامرئى» ناظر به عقايد اهل حديث و اشاعره است كه او را در روز قيامت مرئى مى دانند و شگفت اين جا است كه اشاعره  مرئى بودن را از صفات ثبوتى خدا و «عدليه» نامرئى بودن را از صفات سلبى مى دانند.( [3])

[1] . رحمن/78.
[2] . برخى از اين صفات مانند صدق و تكلم و صفات فعلند، نه از صفات ثبوتى ذات، ولى چون در ميان متكلمين اين هشت تا، صفات ثبوتى شمرده مى شوند، ما نيز متذكر آنها شديم، غنا نيز مرادف با وجوب وجود است.
[3] . منشور جاويد، ج2، ص 71ـ 73.

تفسیر آیه قرآنی

آیه 4 سوره بروج/ قتل اصحاب الاخدود

«اخدود» شکاف بزرگی است که در زمین پدید می آید، اصحاب اخدود کسانی بودند که گودالی در زمین حفر کردندو در آن آتش برافروختند و مومنان را به آن سوزاندند.

داستان اصحاب اخدود ذونواس آخرین پادشاه حِمَیر به دین یهودیت درآمد و قبیله حمیر نیز به پیروی او یهودی شدند. او نام خود را یوسف نهاد. زمانی بر این منوال روزگار گذرانید تا اینکه به او خبر رسید که در نَجران (از شهرهای یمن) نسل هایی از مردم بر آیین نصرانیت اند، چنان که پیش تر نیز بر همین دین یعنی دین عیسی (ع) و حکم انجیل بودند ، و پیشوای آن آیین عبدالله بن بریا است . همکیشان ذونواس او را تحریک کردند که بر ضد آنان لشکرکشی کند و آیین یهودیت را بر آنان تحمیل نماید و آنها را به آن دین درآورد. ذونواس حرکت کرد تا به نجران رسید . در آنجا کسانی را که بر آیین نصرانیت بودند گرد آورد و سپس آیین یهودیت را بر آنان عرضه داشت و از آنان خواست که آن را بپذیرند، آنها امتناع ورزیدند. با آنها به مجادله پرداخت و باز هم از او نپذیرفتند و کشته شدند را برگزیدند. ذونواس گودالی برای آنان حفر کرد و در آن آتش افکند ، گروهی از آنان را در آتش سوزانید و گروهی را با شمشیر کشت و آنها را مُثلِه کرد. شمار کسانی که در آتش سوختند و با شمشیر کشته شدند به بیست هزار نفر رسید(تفسیر قمی )

شایان ذکر است که در برخی روایات ، حکایت اصحاب اخدود به گونه دیگر و درباره افراد و سرزمین های دیگر بیان شده است . از اینها می توان استفاده کرد که داستان اصحاب اخدود وقایع متعددی بوده که قرآن بااین عنوان به همه آنها اشاره کرده است.                             

                                                                                       برگرفته از تفسیرالمیزان