مسیح من مسیح تو
آن چه در ادامه می آید، فصل «مسیح من، مسیح تو» از کتاب «خدا خانه دارد» نوشته ی خانم فاطمه شهیدی است. فرا رسیدن سال نوی میلادی و کریسمس بهانه ی بازنشر این متن بصیرت بخش است که به ترسیم بخشی از زیبایی پیچیده ی دین اسلام پرداخته. زیبایی ای که بعضی غربگرایان با ادعاهای حقوق بشری، سعی در کم رنگ کردن یا حذف آن از دین را دارند!

لیلت عزیزم،
سلام، کریسمس مبارک. سالهایت چون شاخههای کاج سبز، روزهایت چون چراغهای روی شاخه رنگی باد! نمیدانم چندمین کریسمس است که برایت نامه مینویسم. نامههایی که به تو نمیرسند. نامههایی که تا ژانویهی بعد روی میزم میمانند.
لیلت! شاید اسم و شمارهی من، در دفتر تلفن تو خط خورده باشد ولی من هنوز هر کریسمس به حرفهای تو فکر میکنم. به شب آن میهمانی زیر سایهی بید حیاطتان! یادت هست؟ نشستیم کف حیاط. زانوهایمان در حلقهی دستها. تکیه دادیم به دیوار کوتاه پشت سر و گذاشتیم موهای بید دوروبرمان برقصند. گفتی: بیا عشقهایمان را روی یک سفره بریزیم. بعد هر دو با هم لقمه برداریم بی اینکه فکر کنیم این را تو آوردهای یا من. گفتم: قبول! تو شروع کردی. با شوق، با اشک، با التهاب از عشق گفتی. از مسیح خودت! آن مهربان ناصری تمام روح هجده سالگیات را تسخیر کرده بود . همچنان که او ، مرا! من خیره در سایهی وهمانگیز رقص شاخهها، تمام سهم تو را از عشق خوردم. بی آنکه سهم خودم را برای تو در سفره بگذارم. بی آنکه حرفی از او بزنم. گفتی: پس، بگو! نتوانستم و نگفتم. تو قهر کردی. سفره را بستی. گرسنه رفتی. من همانجا نشستم. گریستم. تا صبح!