داستان اصحاب رسّ
سپس گريه و زارى مىنمودند، و دست به دامن درخت مىشدند، وقتى كه حركت شاخههاى درخت، و صداى مخصوص آن درخت را (بر اثر باد شيطان) مىديدند و مىشنيدند مىگفتند؛ درخت مىگويد: «اى بندگان من، من از شما راضى هستم.» آن گاه غريو شادى سر مىدادند، شراب مىخوردند و به عيش و نوش و ساز و آواز و عياشى مىپرداختند و در پايان به خانههاى خود باز مىگشتند...
اين قوم علاوه بر اين عقايد خرافى، در رفتار و كردار نيز فاسد و منحرف بودند، به طورى كه همجنس گرايى و همجنس بازى در بينشان رواج داشت.[3]
خداوند پيامبرى از نوادگان يعقوب - عليه السلام - را (كه طبق بعضى از روايات، حنظله نام داشت) براى هدايت آن قوم گمراه به سوى آنها فرستاد.
اين پيامبر، سالها در ميانشان ماند و هر چه آنها را به سوى خداى يكتا و بىهمتا، و دورى از بت پرستى دعوت كرد، گوش ندادند و به راه خرافى خود ادامه دادند.
سرانجام آن پيامبر، به خدا عرض كرد: «پروردگارا! اين قوم لجوج دست از بت پرستى و درخت پرستى بر نمىدارند، و روز به روز بر كفر و گمراهى خود مىافزايند، و درختهايى را كه سود و زيان ندارند مىپرستند، همه آن درختها را خشك كن و قدرت خود را به آنها نشان بده، بلكه از درخت پرستى منصرف شوند.»
خداوند درختهاى آنها را خشكانيد.
آنها وقتى كه صبح از خانه بيرون آمدند در همه آن دوازده شهر ديدند كه درخت معبود، خشك شده است (اين حادثه مثل توپ در بينشان صدا كرد، هر كسى چيزى مىگفت) سرانجام آنها دو گروه شدند، يك گروه مىگفتند: جادوى اين شخصى كه ادعاى پيامبرى مىكند موجب خشك شدن درختها شده (يعنى درختها نخشكيده، بلكه سحر و جادوى او، چشمهاى ما را بسته به طورى كه ما چنين خيال مىكنيم) گروه ديگر مىگفتند: خدايان ما به اين صورت در آمدهاند تا خشم خود را نسبت به اين شخص (كه مدعى پيامبرى است) آشكار سازند تا ما نيز از خدايان خود دفاع كنيم و جلو او را بگيريم، (فرياد و شعارشان بر ضدّ آن پيامبر بلند بود و) سرانجام همه تصميم گرفتند تا آن پيامبر خدا را (با سختترين شكنجه) اعدام كنند.
آنها چاهى كندند، و قسمت تهِ چاه را تنگتر نمودند، و آن پيامبر خدا را دستگير كرده در ميان آن چاه افكندند و سر آن چاه را با سنگى بزرگ بستند، آن پيامبر پيوسته در ميان چاه ناله و راز و نياز كرد، و آنها كنار چاه مىآمدند و صداى ناله و راز و نياز او را با خدا مىشنيدند، و مىگفتند اميدواريم كه خدايان ما (درختهاى صنوبر) از ما راضى گردند و سبز شوند و شادابى و خشنودى خود را به ما نشان دهند.
آن پيامبر در مناجات خود مىگفت: «خدايا! مكان تنگ مرا مىنگرى، شدّت اندوه مرا مىبينى، به ضعف و بىنوايى من لطف و مرحم كن، هر چه زودتر دعايم را به اجابت برسان، و روحم را قبض كن.»
آن پيامبر خدا با اين وضع در آن چاه به شهادت رسيد.[4]
عذاب سخت اصحاب رسّ
در اين هنگام خداوند به جبرئيل فرمود: «به اين مخلوقات بنگر كه حلم من آنها را مغرور كرده، و خود را از عذاب من در امان مىبينند، و غير مرا مىپرستند، و پيامبر فرستاده مرا مىكشند... من به عزّتم سوگند ياد كردهام كه هلاكت آنها را مايه عبرت جهانيان قرار دهم.»
روز عيد آنها فرا رسيد، همه آنها در كنار درخت صنوبر اجتماع كرده و جشن گرفته بودند، ناگاه طوفان سرخ شديدى به سراغشان آمد، همه وحشت زده به همديگر چسبيدند و به دنبال پناهگاه بودند، ناگهان دريافتند كه هر جا پا مىگذارند، زمين مانند سنگ كبريت شعلهور، سوزان و داغ است، در همين بحران شديد، ابر سياهى بر سر آنها سايه افكند، و از درون آن ابر، صاعقههايى از آتش بر آنها باريدن گرفت، به طورى كه پيكرهاى آنها بر اثر آن آتشها، هم چون مس ذوب شده، گداخته شد، و به اين ترتيب به هلاكت رسيدند. پناه مىبريم به خدا از خشم و عذابش.[5]
------------------------------
[1] رَسّ به معنى چاه و به معنى اثر مختصر آمده كه چيز اندكى از حادثهاى باقى بماند، نظر به اين كه اصحاب رسّ بر اثر گناه نابود شدند، و خاطره كمى از اين قوم در تاريخ باقى ماند، به آنها قوم رسّ گفتند.
[2] بعضى احتمال دادهاند كه منظور همان رودخانه «اَرَس» واقع در شمال آذربايجان است.
[3] بحار، ج 14، ص 12.
[4] اقتباس از عيون اخبار الرّضا، ج 1، ص 207 و 208.
[5] همان مدرك.