کوری  ـ  ژوزه ساراماگو ـ ترجمه ی اسد الله امرایی ـ برنده ی نوبل ۱۹۹۸ 

-قبل از خوندن کتاب باید یه قولی به خودت بدی که تو سطر سطر کتاب ذهنت رو باز بذاری تا بتونی تجسم کنی. تجسم کنی دنیایی رو که همه یکی یکی دارن کور میشن . . .

این دنیای سرتاسر تاریکی  روز به روز سختر میشه . فساد - به معنای واقعی کلمه - همه جا رو می گیره. میتونی ترس اولین مرد کور شده رو درک کنی که سفیدی مطلق میشه همه دنیاش. یا وقتی دکتر چشم پزشک کور میشه  همه ی غم عالم رو تو وجودت حس می کنی. چون میدونی که این بیماری اپیدمیک به کسی رحم نمیکنه . همه پتانسیل کوری - چیزی که ازش به اسم شیطان سفید یاد میکنن - رو دارن ! این وسط همش دلت به حال زن چشم پزشک می سوزه. چون تنها اونه که می تونه ببینه همه ی زشتی و پلیدی اوضاع رو . . . ولی تظاهر به ندیدن میکنه.

وقتی که اوضاع رقت انگیز کورها رو تو قرنطینه ی آسایشگاه روانی رو می خونی یاد دوران جاهلیت و بربریت می افتی. دنیایی که زور حرف اول رو می زنه و منطق توش جایی نداره. . .

امید همیشه هست ! چون هنوز هستن آدمایی که حتی تو اون شرایط وجدانشون بیداره و هنوز کور نشده . . .

نمیدونم چرا هیچکدوم از شخصیت های داستان اسم ندارن. شاید <<ساراماگو>> می خواسته بگه خطر در کمین ! حتی تو هم می تونی یکی از شخصیت هایی باشی که کور شدن و نمی خوان ببینن.

جو کتاب رو تلخی سمجی پر کرده که آخرش با روشنی هراس انگیزی جاش رو عوض می کنه. طوری که انگار تو اون دنیای  سرتاسر تاریکی رنگین کمانی ظاهر میشه . . .

همیشه امیدی وجود داره !

بینایی دوباره !

هرکسی این کتاب رو نخونه شاید لذت بینایی دوباره رو  از دست بده !

پس عجله کن !

متنی از کتاب واسه لذت بردن :

-. . . همانند زنی که همسر چشم پزشک بود و اصلا خسته نمی شد که به ما یادآوری کند اگر نمی توانیم کاملا مثل آدم زندگی کنیم دست کم هرچه در توان داریم به کار بگیریم تا کاملا حیوان نشویم.حرفهای او از بس تکرار شده بود به شعار قاعده و قانون بخش تبدیل شده بود . . .

-معمولا حقیقت را توی دروغ پنهان می کنند تا نتیجه ی دیگری بگیرند.

-... فکر نمیکنم که کور شدیم.ما کور هستیم.کوری که می بیند.کورهایی که می تواننند ببینند اما نمی بینند.