دانشجوی دانشگاه
همه ی ما در مورد لغت دانشجو افکاری داریم؛ اما اکثرا دانشجو را فردی می دانیم که با بقیه افراد متفاوت است. ما چرا متفاوتیم؟ به راستی ما چرا باید متفاوت باشیم؟
شاید از زمان مشروطیت و بعد از آن اسم دانشجو با لغاتی همچون روشن فکر در هم آمیخته شده؛ اما این وجه تمایز چیست؟
در این نوشته اصلا قصد نوشتن مطلب تاریخی یا علمی ندارم؛ بلکه سخنم با فرهنگ است، فرهنگی که اکنون بسیار کمیاب است، فرهنگ دانشجویی!
آیا ما به راستی دانشجوییم؟ دانشجو کیست؟ آیا تنها به دنبال نمره دویدن تعریف مناسبیست؟ نه و مسلما نه!
دانشجو ظرفیست پر از خالی!!! البته این ظرف خالی باید پر شود باید از علم و معرفت و آگاهی پر شود باید از بینش صحیح پر شود. این ها ضعف سیستم های آموزشی ماست. ما از نسل دانشجویانی هستیم که هیچ نمی دانیم!
دانشجو باید بحث کند باید احساس کند باید درک کند باید دنیا را بفهمد اما ما تنها به دنبال نمره ایم به دنبال مدرک و تقصیر از ما نیست؛ از قدیم گفته اند از ماست که بر ماست اما این یکی از ما نبوده که برماست!!!
ما گفتگو را ندیده ایم ما بحث را ندیده ایم ما انگیزه را ندیده ایم ما این ها را در دانشگاه های خود هیچ ندیده ایم. و این چنین است که این ها برای ما آرام آرام افسانه می شوند. لزوم بحث و گفتگو آگاهی است اما ما از آگاهی هم هیچ نمی دانیم؛ ما مجبوریم قبول کنیم ما مجبوریم به ادامه اما کسی به فکر این نیست که اگر کسی با این مجبوریت مخالف است چه؟!
کاش بتوانیم روزی طعم شیرین دانشجو بودن را بچشیم، بتوانیم در محیط دانشگاه آزادانه بحث کنیم، گفتگو کنیم نظرات هم را بشنویم و هیچ چیز را از روی اجبار قبول نکنیم تا جامعه ای فعال و پویا داشته باشیم...