روزی چشم به دیگر یارانش گفت: کوهی پوشیده از ابر در پشت این دره ها می بینم.به راستی که چه کوه زیبایی ست!  گوش گفت: کجاست آن کوهی که تو می بینی؟ من صدای آنرا نمیشنوم!  دست گفت: من می کوشم تا او را لمس کنم اما هیچ کوهی را نمی یابم!  بینی گفت: من وجود او را درک نمی کنم زیرا قادر نیستم اورا ببویم، پس وجود آن غیر ممکن است!  آنگاه چشم به سوی دیگری برتافت و با خود خندید درحالی که حواس دیگردرباره ی چنین خیال بافی هایی گفتگو می کردند وبه این نتیجه رسیدند که چشم از راه به در شده !!!   

                                                    جبران خلیل جبران