روز اول ، روایت اول : جوانمرد،جهانمرد است . . .
-اگر خاری به پای کسی رود - کسی که آن سوی دنیا زندگی می کند - آن خار به پای جوانمرد فرو رفته است.جوانمرد است که درد می کشد!
اگر سنگی، سری را بشکند ، اگر خونی در جایی جاری شود ، این جوانمرد است که زخمی می شود ، این خون جوانمرد است که جاری می شود!
اگر اندوهی در دلی بشیند ، اگر دلی بگیرد و بشکند ، آن اندوه از آن جوانمرد می شود و آن دل جوانمرد است که می گیرد و می شکند !
جوانمرد گفت : خدایا چرا این همه با خبرم می کنی از هر خار جهان و از هر خون جهان و از هر اندوهش ؟ چرا جهان به این بزرگی را در تن کوچک من جا داده ای ؟
خدا گفت : جهان را در تو جا داده ام؛ زیرا جوانمرد نخواهی شد ، مگر آنکه جهانمرد باشی !
+ نوشته شده در دوشنبه نهم آذر ۱۳۸۸ ساعت 10:30 توسط مدیریت وبلاگ
|