-صدای نالش،تو گوشم . . . نمی تونم تصوریش رو از ذهنم دور کنم.دست و سر باندپیچی شده،باند خونی،چشم کبود،صورت سفید و بی روح . . .

 

صورت درهم مامان و می بینم که چشماش از زیادی گریه سرخ سرخ.عزیز مثل همیشه تسبیح به دست، دعا می کنه . . .

 

تکیه می زنم به تخت.تمام اعضای بدنم بی حس شده.نه ! نمی تونم تو این شرایط ببینمش . . .

یعنی این مرد دایی منه؟ ؟ ! همونی که خنده از لبلاش نمی افتاد ؟؟؟!

 

ناله،ناله،ناله . . .  تنها خاطره ای که از بهوش اومدنش دارم، گریه و ناله های بی امون . . . دردی که سرتاسر وجودش رو می لرزوند ، لرزه ای که تو تن منم هست، تو تن هممون . . .

 

کمی اون طرفتر،می تونم شادی رو تو چشای ذوق زده ی پدری که بچه ی به دنیا اومدش رو تو بغلش گرفته، ببینم.خوشحالی از ته دل.خنده ای که بی ریا رو لباش نشسته.

یعنی روزی میشه داییی منم بخنده ؟ از ته دل ؟

 

-تو حیاط بیمارستانم.تو حال خودم نیستم،دست یکیو ، رو شونم حس می کنم.سرم رو که بر میگردونم، یه پیر مرد بالا سرم ایستاده.هرچقدر زور میزنم،نمیشناسمش . . . یاد دست قطع شده ی داییم می افتم و می زنم زیر گریه.وسط هق هق گریم، صدای درهم و برهم پیرمرد و می شنوم:

حکمت خدا بود  . . .

خواست خدا هرچی باشه  . .  .

 

-وقت ملاقات تموم شده.میرم از داییم خدافظی کنم.خون سرخ خشک شده روی باند زخمش،تو سفیدی ملحفه،دیوار، بی رنگی سرم و صورت بی روحش ، تو ذوق می زنه. پیشونیش رو می بوسم . . .

-عزیز از حال رفته.مامان میگه از غصه ی مرگ پسر جونش کمرش خم شده و با دیدن حال و روز پسر بزگش ،کمرش شکست . . .

دایی جونم، ما همه ، کمرمون شکست ، وقتی که مسئولیت کاریت ، باعث این حادثه شد.فقط با لبخند تو زنده می شیم.

دوستت دارم،بیشتر از همیشه.آرزوم دیدن لبخند دوبارت  . . .

 

 

پی نوشت: تو خماری حکمت خدام . . .

 

پی پی نوشت: شکر سلامتی تون رو به جا می آرین ؟