نامش میثم بود از آن هتگام که حضرت مولا او را خریدو آزاد کرد عشق این خاندان در دلش همچون آتشی سوزان شعله ور شد و تا پایان عمر شریفش درتب وتاب این عشق زیبا بود حضرت فرمود :نامت چیست؟ گفت: سالم فرمود: اما من از پیامبر شنیدم که نامت میثم است! گفت: آن عزیز راست فرموده وشما نیز راست میگویید نام اصلی من میثم است فرمود :پس در نامی که پیامبر فرموده بمان ونام دیگر را ترک کن. روزها و شبها از پی هم میرفتند وقلب میثم بیش از پیش آکنده از عشق حیدری میشد .یکی از همان روزها بود که حضرت او را از نحوه مرگش آگاه ساخت فرمود: تو پس از من به دار آویخته خواهی شد بدنت را با حربه ای زخمی خواهند کرد و روز سوم محاسن تو از خون دهان وبینیت گلگون خواهد شد.تو را کنار خانه (عمروبن حریث )به دار خواهند زد ...همراه با نه تن دیگر وچوبه دار تو از همه کوتاهتر است ونشان داد به او همان درخت خرمایی را که سرانجام او را به اوج خواهد رساند... سالها گذشت دعای علی مستجاب شد و خداوند او را از مردم پست وسست عنصر زمانه گرفت وبنی امیه را بر آنان مسلط ساخت میثم به عشق مولا بارها وبارها کنار آن نخل میرفت ونماز میخواند، درختی که او را به یاد مولایش میانداخت ، با او سخن میگفت: ای درخت خداوند ترا برکت دهد من برای تو آفریده شده ام وتو برای من رشد میکنی ... روز موعود فرا رسید میثم وارد کوفه شد مامورین ابن زیاد او را گرفتند و نزد او بردند واین سخنان بینشان رد وبدل شد : خدای تو کحاست؟ - در کمین ستمگرانست و تو یکی از آنانی... مولایت علی درباره من و توچه گفته؟ - فرمود : تو مرا به دار خواهی زد کنار نه تن دیگر و... من میخواهم با گفته مولایت مخالفت کنم، تو را به طرز دیگری میکشم! - چگونه میتوانی؟! او از پیامبر وایشان از خداوند خبر داده ، میتوانی با خدا مخالفت کنی؟ من محل شهادتم را نیز میدانم واولین مسلمانیم که لجام بر دهانش میزنند. عبیدالله با خشم فراوان دستور داد فعلا او را به زندان بیافکنند .... اما سرانجام میثم را به قربانگاه بردند ، سکوی پرتاب تا بینهایت، مردم گردش حلقه زدند میثم تا فرصتی پیدا کرد شروع کرد به مدح مولا . سربازان به ابن زیاد خبر دادند که میثم تورا رسوا کرد ... دستور داد لجام بر دهانش زنند وحربه ای به او زدتد و او الله اکبر میگفت... و در آخر روز سوم در حالی که محاسنش از خونش رنگین شده بود به لقاءالله پیوست ودرآغوش مولایش آرام گرفت درود خداوند بر او ورهروانش