حکایـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــت
ابایزید ... به حج می رفت. و او را عادت بود که در هر شهری که درآمدی، اول زیارت مشایخ کردی آنگاه کار دیگر.
سید، به بصره به خدمت درویشی رفت. درویش گفت:
یا ابایزید، کجا می روی؟
گفت: به مکه به زیارت خانه ی خدا
گفت: با تو زادراه، چیست؟
گفت: دویست درهم.
گفت: برخیز، هفت بار، گرد من طواف کن و آن سیم را به من بده.
[بایزید] برجست و سیم بگشاد از میان، بوسه داد، و پیش او نهاد.
[درویش] گفت:
آن خانه ی خداست، و این دل من [هم] خانه ی خدا! اما بدان خدایی که خداوند آن خانه است، و خداوند این، که تا آن خانه را بنا کرده اند، در آن خانه در نیامده است و از آن روز که این خانه را بنا کرده، از این خانه خالی نشده است
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم مهر ۱۳۸۸ ساعت 23:22 توسط طهمورثی
|