در آن زمان خدا تنها کسی بود که حرفهایم را باور کرد و مرا پذیرفت نمی دانم چگونه اما در کمترین مدت خدا نجاتم داد.

گفتم : خدای عزیز بگو چه کنم تا محبت و لطف بی حد تو را جبران کنم ؟

گفت : هیچ. فقط عشقم را بپذیر و مرا باور کن و بدان در همه حال در کنار تو هستم.

گفتم : خدایا عشقت را پذیرفتم و از این لحظه عاشقت هستم.

سپس بی آنکه نظر خدا را بپرسم به ساختن کاخ رویایی زندگیم ادامه دادم. اوایل کار هر آن چه از او می خواستم فراهم می شد. اما از درون خوشحال نبودم !

نمی شد هم عاشق خدا شوم و هم به نظرات او بی توجه !

راه و روش خدا را نمی پسندیدم.

با آن چه او می گفت من به آرزو های بزرگی که داشتم نمی رسیدم.

پس او را فراموش کردم تا راحت تر به آن چیزهایی که می خواهم برسم !

برای ساخت کاخ رویاییم از رهگذران کمک می خواستم.

آنان که خدا را می دیدند سری از تاسف تکان می دادند و رد می شدند و آن ها که جز سنگ های طلایی قصرم چیزی نمی دیدند به کمکم آمدند تا بهره ای ببرند که همان ها در آخر کار از پشت خنجرها زدند و رفتند !

همان گونه از من گریختند که من از صدای خدا و وجدانم !

ناامید از همه جا دوباره خدا را خواندم. کنارم حاضر بود !

ادامه دارد...